مقدمه
علاقه اولیه رنه دکارت به عنوان ریاضی دان همیشه معطوف به نوعی یقین مطلق و بی قید و شرط در حوزه معرفت و زندگی بوده است.[2] می توان گفت که مانند همه ریاضی دانان مسحور و مجذوب یقین حاصل از حوزه ریاضیات بود و بنابراین پرسش اصلی وی این بود که آيا نبايد اين نوع يقين در خارج از قلمرو انتزاعى اعداد و احتمالات محض نیز ممكن باشد، آيا در واقعيات عينى زندگى نیز نباید تشخیص حقیقت با استفاده از يقينی شبیه یقین رياضى، ممكن باشد به گونه اى كه از همه تزلزل هاى عقيده خصوصى و عمومى در امان باشد؟ از طرف دیگر، به بیان خود وی، می دید که در قلمرو زندگی به ویژه در حوزه اخلاق، هیج چیز بر بنیان های محکم و استوار ریاضی بنا نشده ست و در عوض، نوشته های اخلاقی قدما همگی بر بنیان های سست و نااستوار بنا شده است (Descartes,1968,30). بر این اساس کل معرفت انسانی را به درختی تشبیه کرد که ریشه آن مابعدالطبیعه، تنه آن فیزیک و شاخه های آن پزشکی، مکانیک و اخلاق است ( (Arrington,1999,p.20 و روش ریاضی در همه شاخه های معرفت باید به کار برده شود.
1- در جست و جوی یقین عقلی
دکارت برای یافتن این نوع یقین مطلوب در همه حوزه های زندگی، به این نتیجه رسید که در همه عقاید گذشته خویش شک کند ( .(Arrington,1999,p.210 قدم نخست این بود که هیچ چیز را حقیقت ندانم مگر این که به نحو واضح و متمایز برای من آشکار شده باشد( Descartes,1968,41). "من در آن هنگام می خواستم فقط به جست و جوی حقیقت مشغول باشم، معتقد شدم که باید به کلی شیوه مخالف اختیار کنم و آنچه را اندکی محل شبهه بود غلط انگارم تا ببینم آیا سرانجام چیزی در ذهن باقی می ماند که به درستی غیرمشکوک باشد" ( دکارت، 1385 ص96). چنان که خود وی تصریح می کند این شک روشی یا دستوری است نه شکی واقعی: در این باب بر روش شکاکان نمی رفتم که تشکیک آنها محض شک داشتن است و تعمد دارند که در حال تردید بمانند ( دکارت،1385،، ص 93). "این شک یک شک روشی است بدین معنا که نه به جهت شک کردن، بلکه به عنوان مرحله ای مقدماتی برای حصول یقین" (کاپلستون،1385، ص 110).
2- راه رسیدن به این هدف
در واقع روشی را که دکارت در سراسر فلسفه خویش دنبال کرده است، آغاز حرکت از یقین عقلی به وجود نفس سپس وجود خدا و درادامه اثبات جسم و ماده (جهان) است. بر این اساس، قدم اول را برای رفع شک از وجود نفس برمی دارد. دكارت در كتاب تأملات جمله مى انديشم پس هستم را، كه در كتاب گفتار مطرح كرده بود و به زبان لاتين به كوگيتو[3] معروف شده بود، بر اساس فرض وجود خداى فريبنده ( مرحله سوم شک خویش) شرح می دهد: "اما نمی دانم کدام فریبکار بسیار توانا و بسیار تردست است که همواره تمام مهارت خود را در راه فریفتن من به کار می برد. در این صورت این فریبکار مرا فریب می دهد، بدون شک من وجود دارم... بنابراین بعد از امعان نظر در تمام امور و بررسی کامل آنها سرانجام باید به این نتیجه رسید و یقین کرد که این قضیه که من هستم، من وجود دارم، هربار که آن را بر زبان می آورم یا در ذهن تصور می کنم، بالضروره صادق است" ( دکارت،1361، ص47).
این همان یقین بنیادی و نقطه ثابت ارشمیدسی است که دکارت فلسفه خویش را بر آن بنیان می نهد؛ یقینی کاملأ عقلی که به تعبیر خودش هیچ تردیدی نمی تواند در آن راه یابد. به عبارت دیگر اينجا وضوح و تمايز که معیار یقین دکارتی است، نه تنها در حوزه روابط و اعداد انتزاعى رياضى- هندسى بلكه در زندگى عينى، در موجودات واقعى نیز آشكار مى شود.
3- از یقین به نفس تا یقین به خدا
اينك آيا اين انسانى که به نفس خود يقين پيدا كرده است، يك يقين استوار و تزلزل ناپذير نيافته است كه همه يقين ها حتى ايمان بتواند بر آن بنا شود؟ در واقع این یقین مبتنی بر همان معیار معروف دکارتی است که شرط حصول معرفت عقلی است. از نظر دکارت زمانی می توان ادعای معرفت درباره یک موضوع را داشت که آن موضوع با وضوح و تمایز یعنی با یقین کامل به ادراک درآمده باشد. "هر چیزی که با وضوح و تمایز کامل ادراک کنیم کاملأ حقیقت دارد" ( دکارت،1361،ص62). بنابراین پاسخ دکارت به پرسش فوق علی القاعده باید مثبت باشد. به عبارت دیگر دکارت باید این یقین را پایه و اساس همه یقین های دیگر، از جمله یقین ایمانی، قرار دهد. اما به نظر نمی رسد که نظر وی چنین باشد.
بنابراین در اینجا باید بررسی شود که میان این دو نوع یقین چه رابطه ای برقرار است. به طور کلی سه نوع رابطه در اینجا قابل تصور است:
1: تقدم یقین عقلی بر یقین ایمانی( عقل گرایی جدید)
2: تقدم یقین ایمانی بر یقین عقلی (ایمان گرایی جدید)
3: نوعی تعامل و رابطه متقابل میان یقین عقلی و یقین ایمانی(نوعی جمع میان عقل و ایمان)
به نظر می رسد که پیش از بیان این نکته که موضع دکارت با کدام یک از این سه رابطه فوق سازگار است، لازم است که اساسأ نظر دکارت درباره یقین ایمانی و جایگاه آن در فلسفه وی مطالبی بیان شود. دکارت در کتاب قواعد هدایت ذهن، در قاعده سوم، دو روش کاملأ مشخص برای حصول يقين ارائه می دهد: شهود عقلی[4] و استدلال قیاسی[5]. در این باره چنین اظهار می دارد: این دو روش کاملأ مشخص اند و همه روش های دیگر را به دلیل این که به خطا و خطر می انجامند، باید کنار گذاشته شوند. البته این امر مانع باور ما به موضوعاتی که از طریق وحی برای ما آشکار می شوند، نمی شود، زیرا ایمان ما از آن حیث که به امور مبهم تعلق می گیرد کار ذهن نیست بلکه کار اراده است (Descartes,1952,4). همچنین در کتاب اصول فلسفه این نکته را به نحو آشکار تری مورد تأکید قرار می دهد: باید به خاطر داشت که باید به آنچه خدا به ما وحی کرده است با یقینی بیش از یقین به امور دیگر، باور داشت و حتی اگر نور عقل خلاف حکم الاهی را برای ما آشکار سازد، همیشه آمادگی داشته باشیم که داوری های خود را تابع حکم الاهی کنیم (Descartes,1983,38 ). بنابراین، در اینجا با یقین دیگری، یعنی یقین ایمانی مواجه هستیم که مانند یقین عقلی دارای اعتبار است و می توان با آن به داوری پرداخت.
پس چگونگی ارتباط يقين ناشى از ايمان با يقين ناشى از شهود آشكار عقلى در اندیشه دکارت یک مسئله است که باید به آن پرداخت. آیا می توان او را از کسانی دانست که قایل به تقدم یقین عقلی بر یقین ایمانی اند؟ اساسأدر عقل گرایی جدید، که خود دکارت پدر و مؤسس آن دانسته می شود، عقیده بر این است که چیزی فراتر از عقل وجود ندارد؛ به عبارت دیگر هر آنچه با عقل قابل شناسایی نباشد، در حوزه معرفت قرار نمی گیرد. می توان شواهدی از این نظریه را در آثار دکارت پیدا کرد: دکارت در کتاب تأملات چنین اظهار می دارد:" نور فطرت به ما می آموزد که معرفت فاهمه باید همواره بر تصمیم اراده تقدم داشته باشد" ( دکارت،1361،ص96). "هیچ قوه یا استعداد دیگری در من نیست که به اندازه نور فطرت قابل اعتماد من باشد و برای من حقیقت را از خطا باز نماید" ( دکارت،1361 ،ص68).ٌ
آیا این سخنان به معنای تقدم فهم عقلی بر یقین ایمانی است و سخن پیشین دکارت در واقع نوعی محافظه کاری در برابر مراجع دینی است و بنابراین باید دکارت را پیرو سنت شکاکان آزادانديش دوره رنسانس دانست که به نوعی قایل به تقدم قوای عقل بر ایمان بودند و در واقع نسبت به امور ایمانی شکاک بودند؟ بی شک دكارت انسان آزاده اى بود، همچنین با بسيارى از آزاد انديشان نیز ارتباط داشت و با ديدگاه هاى آنان آشنا بود. به یقین می توان گفت که نگرش شكاكانه متفكران دوره رنسانس فرانسه - نظير آثارميشل دو مونتنى[6] ، پير چارن[7] و نيز فرانز سانچز[8] - پيش زمينه اى بود كه شك روشى دكارت بايد در پرتو آن فهميده شود. اما با بررسی دقیق آثار دکارت کاملأ بر ما آشکار می شود که وی اصولأ انسانی با ایمان بوده و هیچ تردیدی را در امور ایمانی جاری نمی دانسته است. كسى نمی تواند خلوص اعتقاد دكارت به خدا را زير سؤال ببرد یا حتی در اعتقادات مسیحی وی شک کند. بر خلاف پیروان ابن رشد و فيلسوفان دوره رنسانس قرن شانزدهم و آزاداندیشان قرن هفدهم، دكارت هيچ تناقضى ميان فرهنگ قديم دوره كلاسيك و مسيحيت نمى ديد. همچنین او علاقه چندانى به افلاطون، ارسطو، يا اپيكور نداشت؛ در واقع او خواستار فلسفه رنسانس نبود بلكه در پى تأسیس فلسفه ای بديع بود. پس تعجبى ندارد كه آزادانديشان هرگز به دكارت تمسك نمى كردند و از گرايش به او خوددارى مى كردند.
پس آیا باید دکارت را قایل به تقدم ایمان عقلی و در واقع او را ایمان گرا دانست. گر چه ایمان گرایی یک اصطلاح جدید است و از زمان متأله دانمارکی سورن کیرکگور رواج یافته است، می توان رگه هایی از آن را در آثار آگوستین نیز مشاهده کرد. بنابراین آیا می توان دکارت را در این باره پیرو آگوستین دانست؟ در پاسخ باید اشاره کرد که گرچه دکارت در مخالفت با فلسفه مدرسى و ارسطو و نيز مخالفت با عرفان طبيعى دوره رنسانس با مكتب آگوستينى هم عقيده بود. به علاوه، گرچه فلسفه او عناصر مهم فلسفه ی افلاطونى - نوافلاطونى -آگوستينى را نشان مى دهد: به ويژه تفسير شهودى تصورات فطرى و برهان وجودی خدا، كه از ناممكن بودن تصور كمال بدون فرض وجود موجود كامل، آغاز مى شود و نيز مطالعه ی نفس، شك و منشأ كوگيتو( كه همه اين ها را می توان در آثار آگوستين يافت مى شوند). اما اولأ چنان که گذشت، دکارت بر خلاف ایمان گرایان، ایمان را نه تنها خارج از حوزه فهم نمی داند بلکه، به همراه عقل، آن را راهی برای کسب معرفت می داند. ثانیأ، بر خلاف آگوستين، دکارت در هیچ یک از آثار خود تأكيدی بر محدوديت عقل يا عجز و ناتوانی آن در شناخت حقایق ندارد.
بنابراین، به طور كلى مى توان گفت كه مكتب آگوستينى و دكارتى غالباً با هم تلاقى دارند اما دليلى وجود ندارد كه مکتب دکارت از مکتب آگوستین ناشى شده باشد. برای مثال، وقتى دكارت متوجه برخى شباهت هاى كوگيتوی خود با آگوستين شد، علاقه چندانى به آن نشان نداد، به آثار آگوستين مراجعه نكرد و صرفاً اظهار داشت كه هر كسى- به ويژه آگوستين - به آسانى مى تواند آن را درك كند (رک(Kung,1996,P.20
به رغم شباهت هايى كه نظام دكارتى با فلسفه هاى پيشين دارد، دکارت تصور كاملا متفاوتى از فلسفه داشت. اما آگوستين مانند ديگر آباى كليسا هيچ نظام خودبنياد فلسفى را به رسمیت نمی شناخت؛ گرچه آثار ارسطو و پیروان افلاطین را مطالعه کرده بود اما به تعبیر خودش در آنها حقیقتی نیافته بود.( آگوستین، 1381، صص 137-138). آگوستین در واقع از دو علم متمايز از هم (فلسفه و الاهيات)، دو ابزار مستقل(عقل و ايمان)، دو روش متمايز (فكر و عمل) اطلاع نداشت. "برای آگوستین خرد و ایمان دو منبع نیستند که نخست از هم جدا باشند و سپس به هم برسند بلکه خرد در ایمان است و ایمان در خرد. آگوستین مبارزه میان آن دو، که سرانجام به شکست و تسلیم خرد به پایان برسد، نمی شناسد" (یاسپرس 1363،ص 43). " ایمان علی الاصول از فروع شناخت است؛ اما ایمان مسیحی از آن جهت حجیت دارد که منشأ آن وحی و مکاشفه الاهی است. بنابراین فلسفه باید حق تقدم را به کتاب مقدس و سنت مسیحی واگذار کند... [ پس در واقع] نوآوری آگوستین به صورتی واضح تر در این مدعای او آشکار می شود که ایمان به فهم کمک می کند" ( استید، 1380، ص 345).
در واقع او همه چيز را در نوعى وحدت فلسفى - الاهياتى ميان عقل و ايمان مى ديد، كه در آنجا حقيقت فلسفى با حقيقت وحيانى متحد است. در آنجا از يك طرف در تفسير كتاب مقدس مى توان از برهان هاى فلسفى استفاده كرد و از طرف ديگر در استدلال هاى فلسفى مى توان از منقولات كتاب مقدس بهره برد. ضمن اینکه باید دانست این عقل آن عقل دکارتی نیست بلکه عقلی است موهوب الاهی که تنها با برخورداری از آن معرفت میسر می گردد، با این حال تقدم و اولویت ایمان بر این عقل نیز در اندیشه ی آگوستین آشکار است. "به غیر از خدا کسی قادر نیست مرا به حقیقت امر آگاه کند زیرا او است که ذهن مرا منور می گرداند و سایه ها را از آن می زداید" ( آگوستین،1381، ص 88). اساسأ آگوستین به نقصان عقل انسانی معتقد بود ( آگوستین، 1381،ص 393) و اظهار می داشت که بدون معرفت به علوم طبیعی نیز قادریم که تکلیف الاهی خویش را تشخیص دهیم (آگوستین، 1381،ص18). "آگوستین برتری ار اده و عشق را در مقابل اولویت یونانی عقل مطرح می کند"( کونگ، 1386، ص 110).
اما دكارت، عقل و ايمان ، فلسفه و الاهيات و استدلال هاى عقلى و متون كتاب مقدس را دقيقاً از هم جدا مى كند. آثار فلسفى او هرگز آن احساس عمیق دينى آگوستین را نشان نمى دهند. تأملات دكارت و اعترافات آگوستين خود نوشته هاى برجسته اى براى توجيه روش زندگى مؤلفان خود هستند. اما تنها با خواندن چند صفحه از آنها فضاى فكرى كاملا متفاوت آنها را مى توان مشاهده کرد. کافی است که در اینجا این اعتراف آگوستین را که می گوید" دشمنان کتاب مقدس در چشم من چه قدر نفرت انگیزند! چه قدر آرزو دارم که تو با شمشیر دو لبه خود آنان را مثله می کردی تا آن که دیگر احدی برای مخالفت با کلامت باقی نماند" ( آگوستین، 1381،ص 402) با این سخن دکارت در کتاب تأملات مقایسه کنیم که می گوید: هر چند کاملأ حق است که باید به وجود خداوند ایمان داشت؛ زیرا کتب مقدس این را تعلیم داده است، و از سوی دیگر به کتب مقدس هم باید ایمان آورد چون از جانب خداوند نازل شده است... با این همه نمی توان این را بر ملحدان عرضه داشت زیرا گمان می کنند این استدلال متضمن خطایی است که منطقیان آن را دور می نامند ( دکارت،1361،ص 16). چنان که از این عبارت ها آشکار است، آگوستین خواستار نابودی ملحدان و دشمنان کتاب مقدس است در حالی که دکارت در پی یافتن دلایلی عقلی برای اقناع و هدایت آنان است و این خود دو فضای ذهنی متفاوت را می طلبد.
بنابراین راهی جز این نیست که دکارت را قایل به نوعی جمع میان یقین عقلی و یقین ایمانی بدانیم. در این باره شاید بتوان گفت که از نظر دكارت ايمان يك استثناء در قواعد عام برهان است. (Kung,1984,p.18). این سخن دکارت در کتاب اصول فلسفه به خوبی بر این نکته دلالت دارد: فیلسوف، غیر از وحی الاهی نباید چیزی را که ادراک نکرده است، تصدیق کند (ِDescartes,1983,35). ايمان بيشترين يقين را نشان مى دهد، هرچند - بر خلاف فلسفه يا علوم طبيعى - با دليل و شاهد ارتباط ندارد بلكه با يك مضمون مبهم كه فراتر از عقل است، ارتباط دارد. اين امر چگونه امكان دارد؟ از آنجا كه ايمان، عمل عقل و ذهن درك كننده نيست بلكه عمل اراده است كه وحى خدا آن را سامان داده است، حتى بدون شاهد و دليل نيز اثبات مى شود. در كتاب تأملات آشكارتر مى شود كه انسان به كمك فيض خدا به تصديق ايمان ترغيب مى شود نه با اختيار خويش بلكه با افزايش و تقويت فيض الاهى اين امر ميسر مى گردد ( رک. Descartes,1968,141). همچنین در اصل 25 کتاب اصول فلسفه نیز به این نکته تصریح می کند که خدا در پرتو عنایت خویش رموز ایمان را بر ما مکشوف می سازد.
پس آيا دكارت به سنت توماس آکوییناس تعلق دارد؟ يقيناً او وقتى كه در كالج سلطنتى يسوعى لافلش[9] به مطالعه ی فلسفه مشغول بود، بايد با اين سنت آشنا شده باشد: دستور بنيانگذار اين كالج يعنى ايگناتيوس لايولايى[10] شاگردان را متعهد به تبعيت از الاهيات آكوييناس مى كرد. بنابراین نمی توان تأثیر توماس را بر دکارت نفی کرد. در واقع تأثير توماس بر بنيانگذار فلسفه جديد در بيان مشكلاتش، ذهنيتش، زبانش، ميلش به نظام سازى و تاريخ – در واقع تحقير تاريخ - بيشتر از آن چيزى است كه خود يا شاگردانش به آن اذعان دارند. در اين واقعيت نزاعى نيست كه دكارت حتى در سال هاى آخر عمر خویش كتاب جامع الاهيات را به همراه داشت. او به ويژه هنگام سخن گفتن از ايمان و رموز آن به آكوييناس مراجعه مى كند ( دکارت، نامه به مرسنه، به نقل از: kung,1984,P.21). در همین رابطه در اصل 25 اصول فلسفه خویش چنین اظهار می دارد:
"باید به هر آنچه از منشأ الهام الاهی است باور داشت، اگر چه ورای حد تصور ما باشد مانند رموز تجسد و تثلیث که ورای عقل ما است." این سخن در واقع همان سخن توماس است که: "دو نوع حقیقت درباره ی خدا وجود دارد؛ برخی فراتر از توانایی عقل انسان مانند تثلیث و برخی که در توانایی عقل طبیعی است مانند اینکه خدا وجود دارد، خدا واحد است؛ حقایقی که فلاسفه با استفاده از عقل طبیعی آنها را ثابت کرده اند (Aquinas,1955,P.63 ). حقایق نوع اول ایمانی اند (Aquinas,1948, P.6)، ایمان داشتن به این حقایق حماقت نیست" (Aquinas,1955, P.71). می توان این نظریه توماس را با این سخن دکارت در تأملات مقایسه کرد: " اگر عقل من از درک اغراض افعال خداوند قاصر است، نباید به هیچ وجه تعجب کنم ... زیرا ... دریافتم که طبیعت من به غایت ضعیف و محدود است" ( دکارت،1361، ص 90). در این رابطه نوعی تفوق و برتری اراده بر عقل که در اندیشه دکارت ملاحظه می گردد، بسیار شبیه دیدگاه توماس است. از نظر توماس "اراده می تواند به عقل فرمان دهد که به اموری وارد شود یا نشود. اراده می تواند وارد اعمال عقل شود زیرا نقش مستقیم تری در انواع خاصی از تصدیقات، یعنی قبول یا عدم قبول برخی قضایا، دارد" (Stump,2003,p.361 ). همچنین نظريه ی دكارت درباره ايمان به مثابه عمل اراده، به ديدگاه آكوييناس يعنى اعتراف به این که ايمان معلول تفكر نيست بلكه معلول اراده است، نزديك است. بنابراین دكارت به ويژه در باب رابطه عقل و ايمان، فلسفه و الاهيات به آكوييناس يا مكتب توماسى نزديك تر است تا به نظام بسيار متفاوت آگوستين و مكتب آگوستينى. مكتب دكارتى و توماسى آشكارا دو روش كسب معرفت (عقل طبيعى و ايمان مبتنى بر وحى و فيض)، دو سطح معرفت (حقيقت طبيعى و حقيقت وحيانى)، دو علم (فلسفه و الاهيات) را از هم جدا مى كنند. و در عين حال بين آنها تناقضى نمی بینند بلكه هماهنگى بنیادی را مشاهده می کنند. گویی دو حوزه مانند دو طبقه ی يك ساختمان: محدوده ی آنها كاملا از هم متمايز؛ يكى داراى يقين بالاتر و به مثابه ی پايه ی مطلقاً برتر برای دیگری؛ اما هر دو نوعى قرابت هماهنگ با هم دارند و اساساً با هم مشاركت دارند. "بنابراین طبق نظریه توماس، عقل بشری حوزه ی گسترده ای دارد که در آن حوزه می تواند به طور مستقل در کسب معرفت فعال باشد ... ایمان به معنای دقیق کلمه، برای پذیرش حقایق قطعأ متعالی تر وحیانی ضروری است. این حقایق شامل اسرار تثلیث یا تجسد خدا در مسیح ناصری، و همچنین وضع اولیه و وضع نهایی، هبوط و نجات بشر و جهان است. این حقایق فراسوی عقل بشرند و نمی توان آنها را عقلأ اثبات کرد". ( کونگ، 1386، ص 137).
پس می توان گفت که تصور دكارت از رابطه یقین عقلی و یقین ايمانی تاحدى ساده شده موضعى از مكتب توماسى است.[11] اگر آثار خود آكوييناس را بررسى كنيم، شاید در كل نظام او این تمايز دقيق ميان دو سطح معرفت و دو علم را ، آن طور كه در مكتب توماسى متأخر[12] پديدار گشت، نيابيم. در این رابطه سخن یکی از بزرگان مکتب نو توماسی جالب توجه است: "قدیس توماس خود به عقل اعتقاد و اعتماد داشت ... عقلی که چنان از خود مطمئن است که می تواند در برابر خدا عرض وجود کند ... با وجود این در اندیشه توماس، اعتمادی بازهم مطلق تر و قوی تر وجود دارد و آن اعتمادی است که وی به حقیقت ایمان دارد. مسلمأ ایمان، فاقد بداهت و وضوح ویژه موارد یقینی علم و فلسفه است ... ایمان به خودی خود نوعی معرفت است پایین تر از معرفت عقل .. با این وصف ... ایمان آخرالزمان در ایقان تزلزل ناپذیر حقیقت الاهی شرکت جسته و بدان می پیوندد ... اعتقاد انسان به مسلمیت عقل هرچه باشد، اعتقاد وی به مسلمیت علم الاهی به مراتب راسخ تر و مستحکم تر است." (ژیلسون،1384،ص 50-51).
نتیجه
به طور کلی درباره ی جایگاه عقل در اندیشه ی دکارت، دو تفسیر می توان ارائه داد:
اول، هیچ نوع تعارضی را در گفته ها و آرای دکارت نبینیم و چنان که در نظریه ی سوم گذشت، معتقد باشیم که دکارت هرگز به استقلال عقل به عنوان قوه ای در مقابل ایمان، آن طور که در عقل گرایی عصر روشنگری بر آن تأکید شده است، عقیده نداشت بلکه به تصریح خود وی عقل یک روش برای فهم در کنار روش دیگری به نام وحی و ایمان است. بنابراين "گرچه دکارت می خواهد نشان دهد که طرح وی بسیار متفاوت از فلسفه مدرسی است اما نمی خواهد بیان کند که منکر فلسفه اسکولاستیک است.....تلاش دکارت این است که نشان دهد میان متافیزیک وی و راست کیشی الاهیاتی ناسازگاری در کار نیست" (Gaukroger,1997,355). در این صورت، همان گونه که دونی اظهار می دارد، در مواجهه با این نقد که دکارت اساسأ درپی اعتبار بخشیدن به عقل نیست بلکه می خواهد دلایل اعتمادپذیری حافظه را نشان دهد، به عبارت دیگر نمی خواهد بیان کند که هر آنچه با شهود عقلی درک می کنیم حقیقت دارد بلکه می خواهد دلایلی را برای اعتماد کردن به گردآوری های شهود نشان دهد، باید بگوییم که دکارت می خواهد نشان دهد که هر گونه تلاش شکاکان برای فراتر رفتن از عقل به شکست می انجامد و کاربرد درست و دقیق عقل به نتایجی می انجامد که اساس هر شکی را منتفی می سازد (Doney,1967,p.222).
دوم، با قبول تفسیر فوق، با این پرسش جدی مواجه می شویم كه آیا استقلال عقل در اندیشه دکارت خدشه دار نمی شود ؟ به عبارت دیگر مکتب عقل گرایی که پدر و بنیانگذار خود را دکارت می داند و همیشه بر تقدم و استقلال عقل تأکید دارد در چه وضعیتی قرار می گیرد؟ اینجا به نظر می رسد که یا باید در صداقت بنیان گذار عقلانیت جدید در بیان آرا و افکار خویش، تردید کرد و یا دست کم، به نوعی تعارض در افکار و آثار وی رأی داد. اگر در صداقت وی تردید داشته باشیم باید بگوییم که عقل در نزد وی از جایگاه بی بدیلی برخوردار بوده و هیچ چیز را فراتر از عقل نمی دانسته و بدین جهت است که افکار وی به عقل گرایی جدید منتهی گشته است اما او از سر ملاحظه کاری و رعایت مصالحی، از یقین ایمانی نیز سخن گفته است. در واقع به همین سبب است که ما در آثار وی نوعی تعارض را مشاهده می کنیم که در ظاهر به عدم استقلال عقل می انجامد. "موضع دکارت – حداقل از لحاظ فلسفی – خالی از اشکال نیست و با توجه به جنبه های فکر او، استقلال کامل عقل در نزد وی محرز به نظر نمی رسد و از این لحاظ احتمالأ نوعی عدم انسجام غیرقابل انکاری در کل افکار او به چشم می خورد" ( مجتهدی، 1385،ص 138). "افزون بر این، انکار نمی توان کرد که استقلال عقل در نزد دکارت همچنین دلالت بر محدودیت عقل دارد" (مجتهدی،1385،ص139). شاید بتوان این عدم انسجام را در برهان دوری معروف دکارت که برای اعتبار عقل اقامه می کند ملاحظه کرد؛ یعنی از یک طرف اعتبار عقل( در تأمل چهارم) وابسته به اثبات وجود خدا است (Craig,1998,p.10) [که هر چند دکارت برهان وجودی ظاهرأ عقلی برای آن اقامه می کند لیکن می توان ایمان پیشین دکارت به خدا را مفروض دانست] و از طرف دیگر خود این برهان وجودی به دلایل اثبات وجود جوهرمتفکر (نفس) وابسته است؛ مسئله ای که خود دکارت پاسخ روشنی به آن نداد( Craig,1998,p.10)
[2] . در این باره ذکر این سخن از یکی از بزرگان دکارت شناس مناسب است: در اصالت عقل دکارت، روش ریاضی به اصول ذهن تسری پیدا می کند و به تحول محتوایی عقل منجر می شود، به نحوی که گویی عقل فقط همان کوشش برای توسع عقل از طریق ریاضی است(مجتهدی،1385، ص 13).
[9] Jesut-run College Royal of La Fleche
[10]Ignatius of loyola
11. ساده شده به این معنا که دکارت سعی دارد مفهوم پیچیده نور عقل طبیعی که در اندیشه توماس یک مفهوم کلیدی است و با عالم بالا اتصال دارد و از طریق این اتصال قادر بر درک حقایق است به آسانی با مفهوم عقل خودبنیاد در اندیشه خودش متحد سازد. در حالی که به نظر می سد این دو تصور از عقل با هم تفاوت اساسی دارند.
12 .مکتب نو تومایی یا نوتوماسی(New Tomism ) پس از فتوای مهم پاپ جان بیست و سوم در سال 1965 به وجود آمد. پاپ در این فتوا ضمن دعوت کاتولک ها به شناخت دوره مدرن، آنان را به مطالعه فلسفه توماس آکوییناس فراخواند. این دعوت پاپ به پیدایش مکتب فلسفی گشت که بعدها به New Tomism معروف شد. نمایندگان برجسته این مکتب در دوره اخیر عباترند از: دزیره جوزفمرسیه، موریس دو ولف، ژاک ماریتن، اتین ژیلسون، فردریک کاپلستون
- آگوستین(1381) اعترافات، ترجمه سایه میثمی، تهران، نشر سهروردی، چاپ اول
- استید، کریستوفر(1380) فلسفه در مسیحیت باستان،ترجمه عبدالرحیم سلیمانی،قم،مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چاپ اول،
- دکارت، رنه( 1371) اصول فلسفه، ترجمه منوچهر صانعی، تهران،انتشارات بین المللی الهدی، چاپ دوم،
- دکارت، رنه( 1361) تأملات در فلسفه اولی، ترجمه احمد احمدی، تهران،مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول
- دکارت، رنه (1372) قواعد هدایت ذهن، ترجمه منوجهر صانعی، تهران،دانشگاه شهید بهشتی،چاپ اول
- دکارت، رنه(1385) گفتار در روش راه بردن عقل، مشهد، مهر دامون،ترجمه محمد علی فروغی،چاپ اول
- ژیلسون، اتین (1384) تومیسم: درآمدی به فلسفه قدیس توماس آکویینی، ترجمه ضیاءالدین دهشیری، تهران،حکمت، چاپ اول
- کاپلستون، فردریک (1385) تاریخ فلسفه، ترجمه غلامرضا اعوانی، تهران،سروش،ج4، ج 2
- کونگ، هانس (1385) متفکران بزرگ مسیحی، گروه مترجمان، قم،مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب ، چاپ اول
- مجتهدی، کریم(1385) دکارت و فلسفه او، تهران،امیر کبیر، چاپ دوم
- یاسپرس، کارل (1363) آگوستین، ترجمه محمد حسن لطفی، تهران، خورزمی، چاپ اول
منابع انگلیسی:
-Aquinas, Thomas(1995)On the truth of the Catholic Faith:Summa contra gentiles, New York,Image Book.Doubleday&Company,Inc/Garden City.Book
-Aquinas, Thomas(1994)Summa Theologica ,New York,Christian Classics , Bebziger,Bros,Vol.1
-Arrington, Robert L(1999),A Companion to the Philosophers, Masschusettes , Blackwell, Malden
-Craig, Edward,(1998),Descartes,in Routlede Encyclopedia of philosophy , London and New York,Routledge, Vol.3
-Descartes,Rene,(1963)Discourse on method and the Meditations, England,Penguin books
- Descartes,Rene , (1983),Principles of philosophy, Dordrecht,Holand, D.Reidel Publishing Company
- Descartes,Rene , (1952), Rules for direction of the mind, the University of Chicago,Great books of the western world
-Dony, Wills,(1967 ),Descartes:A collection of critical Essays, Edited by Harry.G.Frankfurt, Notre Dam, Notre Dam University
-Gaukroger, Stephen,(1997), Descartes:An intellectual biography,Oxford, Clarendom Press.Oxford
-Kung, Hans,(1996), Does God exis? London, Xpress Reprints SCM
-Jones, Gareth,(2004),Modern Theology, Masschusettes, Blackwell, Malden
-Stump, Eleonore,(2003),Aquinas, London and New York, Routledge
© کپی رایت توسط : وب گاه رسمی اطلاع رسانی و نشر آثار دکتر حسن قنبری::DR HASAN GHANBARI (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .