اغلب متفکران و الهی دانان فردریک دانیل ارنست شلایرماخررا مؤسس الاهیات جدید پروتستان می دانند. « کارل بارت به درستی گفته است که شلایرماخر نه تنها بنیانگذار یک مکتب فکری بلکه بنیانگذار دورانی نوین است»(3،ص 379). « روح مدرنیته به واسطه ی شلایر ماخر در الاهیات دمیده شد، او تجسم تحول در الگوی قدیم و تأسیس الگویی جدید در الاهیات است» (7،ص 694).
در سال 1768 در برسلاو، واقع در لهستان کنونی، متولد شد. پدرش الاهی دان و کشیشی از کلیسای اصلاح شده بود که در ارتش خدمت می کرد و مدت ها طرفدار جنبش پارساگرایی بود . او نیز در محیط پارساگرایی تربیت یافت و وارد دانشکده ی الاهیاتی شد که تعالیم پارساگرایی در آن غلبه داشت. «اما محیط پارساگرا نتوانست او را قانع کند زیرا در جست و جوی احساسات ماورای طبیعی و گفت و گوی صمیمی با عیسی مسیح بود» (11،ص 158). بنابراین برای تکمیل تحصیلات خود به دانشگاه هال رفت؛ دانشگاهی که دژ مستحکم نهضت روشنگری آلمان بود و بزرگان این نهضت نظیر کریستین ولف ، ایمانوئل کانت درآنجا کار کرده و آثار خود را منتشر ساخته بودند. ورود به این دانشگاه به ویژه دانشکده ی الاهیات آن نقطه عطفی در زندگی و اندیشه ی شلایرماخر بود. این نقطه عطف در واقع با آشنایی او با آثار کانت به ویژه کتاب ممنوعه ی درآمدی بر متافیزیک آینده و درنتیجه، آشنایی او با نهضت روشنگری پیش آمد. این کتاب کانت چنان تأثیری بر او داشت که باعث شد که نه با دیده ی پارساگرایانه بلکه با دید روشنگری به جهان نظرکند(همان).
به هر حال شلایرماخر دو سال در این دانشگاه به تحصیل الاهیات پرداخت که حاصل آن توجه خاص به عقل گرایی و نوعی تنفر از عقاید جزمی بود. به یقین می توان گفت که شلایرماخر بیشترین تأثیر رااز کانت پذیرفت، در جای جای آثار و اندیشه های او ردپای کانت را می توان مشاهده کرد.«بیشترآثاراولیه ی فلسفی خویش را درباره ی کانت نوشت. این امر باعث شد که به اعتقادات سنتی به دیده ی تردید بنگرد. در واقع مطالعه ی آثار کانت به زندگی او شکل داد؛ در معرفت شناسی تا آخر پیرو کانت باقی ماند و همچنین به پیروی از کانت به محدودیت توانایی عقل محض اعتراف داشت»(همان ص 159). سال های 1769 تا 1802 سال های سرنوشت سازی برای شلایرماخر بود، او در این سال ها مقام واعظ کلیسای اصلاح شده را در بیمارستان بزرگ برلین عهده دار بود. او که اندیشه های پارسا گرایی و عقل گرایی را در خود آمیخته بود به الاهی دانی مدرن مبدل شد. وظیفه ی او در این بیمارستان موعظه ی مردم عادی بود. بنابراین وقت کافی برای اندیشیدن درباره ی مدرنیته داشت. درجامعه ی شهری برلین مردم درباره ی شعر، تاریخ ، علم و سیاست سخن می گفتند. در اثر نهضت بزرگ روشنگری تحولات مهمی در فرهنگ و زندگی روزمره مردم به وجود آمده بود. بنابراین شلایرماخر که تا آن زمان در تنهایی و سکوت به مدرنیته اندیشیده بود فرصت یافت که به نحو عینی با پیامدهای مدرنیته مواجه شود. همین امر او را با این پرسش مواجه ساخت که آیا انجام اصلاحات در الاهیات ممکن و ضروری است؟(همان ص 61)
از منظر وی پاسخ این پرسش نه تنها مثبت بود بلکه خود ش عملأ دست به تلاشی جدی برای تحقق آن زد. او، از یک طرف، با تأ یید مهمترین دستاورد روش تفکر جدید یعنی روش نقد تاریخی و به کاربستن آن توانست این مهم را محقق سازد. او به عنوان الاهی دان از روش نقد تاریخی در بررسی اسناد و متون کتاب مقدس استفاده کرد. به اعتقاد وی عهد جدید مانند هر متن دیگری باید به روش نقد تاریخی بررسی شود. براین اساس اسطوره زدایی از کتاب مقدس را به عنوان مهمترین روش برای فهم متون مقدس پیشنهاد کرد. مبنای او در این روش این بود که عهد جدید درعصر حاکمیت جهان بینی اسطوره ای نوشته شده است و اکنون در عصرعقل گرایی باید اسطوره زدایی شود یعنی در واقع آموزه ها و مفاهیم اسطوره ای را باید به معنا و مقصود
واقعی آنها تأویل برد. « نه تنها داستان های عهد قدیم درباره ی زندگی نخستین زن و مرد در بهشت، هبوط ، گناه اولیه، فرشتگان و شیاطین، معجزات بلکه داستان های عهد جدید درباره ی تولد عیسی از باکره، رستاخیز و عروج او به آسمان و رجعتش همگی باید اسطوره زدایی شوند»(همان ص 176)
از طرف دیگر، شلایرماخر بیش از همه چیز به هنر و ادبیات مدرن عشق می ورزید و ازاین طریق با محافل رمانتیک برلین ارتباط نزدیکی داشت. از اینرو «او الاهی دانی بود که با نویسندگان، شاعران، فیلسوفان و هنرمندان و اهالی سیاست بیشترین رابطه را داشت»(همان ص 162). وهمین امر به وی کمک کرد که دین رمانتیکی مبتنی بر احساس را با فرهنگ علمی ترکیب کند.
وضعیت دین در فضای روشنگری
درفضا ی روشنگری و رمانتیک سخن گفتن از دین نه تنها نامتعارف بلکه گاهی مذموم شمرده می شد. پیش از این مدرنیست هایی نظیر فویرباخ، فروید و مارکس نابودی دین در دنیای مدرن را پیشگویی کرده بودند. در این فضا بسیاری از معاصران شلایرماخر نظیر فیشته، شلینگ، هگل و هولدرلین از الاهیات به فلسفه روی آورده بودند؛ آنان دین را کنار نگذاشته بودند اما آن را در نظام متافیزیکی خود ادغام کرده بودند. همچنین بسیاری از دوستان او نسبت به دین رویکرد لاادری گری داشتند. خود شلایرماخردراین باره می گوید: اینک زندگی شما فرهیختگان کمترین شباهت به آنچه که دین گفته می شود ندارد. .. می دانم که انسانیت و وطن، هنر و علم چنان اذهان شما را اشغال کرده است که جایی برای امر جاودانه ومقدس باقی نمانده است و هیچ احساسی نسبت به آن ندارید. ابعاد مختلف زندگی دنیوی خود را چنان غنی ساخته اید که نیازی به امر جاودانه ندارید و از تفکر درباره ی آن که شما را آفریده است بازمانده اید(13،ص 3)
بنابراین اهمیت کار شلایرماخر را در این فضا باید درک کرد. در واقع دراین فضا کسی یافت نمی شد که بپرسد دین چیست؟ « به علاوه، درصحنه ی الاهیاتی کلیسا کسی نبود که همچون شلایرماخر بتواند درآن فضای پر التهاب نهضت روشنگری و رمانتیک مصرانه و صادقانه از مردم بپرسد که نظرتان درباره ی دین چیست؟»(11،ص 165) بنابراین شلایرماخر نخستین کسی است که در این فضا پرسش از دین را مطرح کرد. او وظیفه ی خود می دانست که، به رغم همه ی انتقادهایی که به آموزه های دین سنتی مسیحی داشت، به
عنوان یک متفکرانتقادی به روشی کاملأ جدید دین را بازسازی کند(7،ص 697). درواقع مسئله ی اصلی او پاسخ دادن به این پرسش بود که آیا در این فضا انسان می تواند هم مدرن و هم متدین باشد؟ او از این واقعیت آگاه بود که دین در میان معاصران فرهیخته ی او وجهه ی خوبی ندارد و رویکرد آنان به دین عمدتأ میان تصدیق و تکذیب، قبول و تمسخر، تحسین و توهین متزلزل بود. بنابراین تمام توجه او و در واقع مخاطب اصلی او طبقه ی فرهیختگان بود. بنابر این دغدغه ی مهم وی این بود که دین را که درآستانه ی فراموشی و اضمحلال بود در قالبی متناسب با عصر جدید دوباره به میان نسلی بازگرداند که از آن بیزار و بیگانه بود . براین اساس در پاسخ به درخواست آنان اقدام به نوشن کتاب مشهور خود یعنی درباره ی دین: خطابه هایی برای تحقیر کنندگان فرهیخته ی آن کرد.
دین متافیزیک نیست
شلایرماخر در دومین خطابه ی این کتاب به تبیین معنای دین می پردازد. ابتدا می گوید که موضوع دین با موضوع متافیزیک و اخلاق یکی است یعنی موضوع هر سه جهان و رابطه ی انسانیت با آن است. همین شباهت موضوعی انحرافات گوناگونی را موجب شده است و بیشتر چیزهایی را که متعلق به دین بوده به شکل نامحسوسی خود را در متافیزیک و اخلاق پنهان کرده است. اما باید دانست که دین با متافیزیک و اخلاق تفاوت دارد؛ دین با موضوع خود به شکل کاملأ متفاوتی رفتار می کند، رابطه ی انسانیت با خود را به شکل دیگری بیان می کند، روش و هدف دیگری دارد(13،ص5(.شلایرماخر در ادامه به بیان کارکرد متافیزیک می پردازد. متافیزیک به طبقه بندی عالم و تقسیم آن به این جهان و آن جهان می پردازد، دلایلی برای موجودات اقامه می کند، ضروری بودن واقعیت جهان و قوانین آن را استنتاج می کند. در مقابل، دین نباید به بیان ماهیات و تبیین طبایع، تعیین علل نهایی و اعلان حقایق جاودانه بپردازد(همان ص 20). از این مطالب کاملأ آشکار می شود که از منظرشلایرماخر دین در پی تبیین و توضیح ماهیت جهان نیست، بنابراین دین علم نیست. بر این اساس می توان گفت که شلایرماخر می خواهد قلمرو دین را به فراتر از ساحت عقل محض ببرد. در واقع این دیدگاه او متأثراز کانت است که در نظام معرفتی خود با تقسیم عقل به نظری و عملی، امور دینی را خارج ازحوزه ی عقل نظری(محض) ودرعقل عملی بررسی می کند.
دین اخلاق نیست
شلایرماخر در ادامه به بررسی کارکرد اخلاق می پردازد. اخلاق به توسعه ی نظامی از وظایف و رابطه ی انسان ها با عالم می پردازد؛ اخلاق با مرجعیت نامحدودی که برای خود قایل است به اعمالی فرمان می دهد و اعمالی را منع می کند. اما دین نباید چنین کاری انجام دهد؛ دین نباید به تحقیق در عالم بپردازد تا وظایف و اعمالی را از آن استنتاج کند. دین مجموعه ای از قوانین نیست. در تصور عمومی دین تنها شامل چنین حوزه هایی است. حتی در میان فرهیختگان ترکیبی از عقاید مربوط به برترین موجود یا جهان و مربوط به تصوراتی از زندگی انسانی دین نامیده می شود. اما این تصور از دین کلأ باید پاک شود(همان). در اینجا شلایرماخر نیروی برتری برای دین قایل می شود و جایگاه آن را فراتر اخلاق می برد. در این باره می گوید باید اعتراف کرد که دین بالاتر از فلسفه است و متافیزیک و اخلاق تابع آن هستند(همان). دراینجا او با کانت اختلاف نظر دارد زیرا از منظر کانت دین کاملأ تابع اخلاق است. کانت وقتی که نتوانست وجود خدا و مباحث دینی به طور کلی را در عقل نظری ثابت کند به سراغ اخلاق و عقل عملی رفت و پس از اثبات استقلال حوزه ی اخلاق به این نتیجه رسید که باید به وجود خدا به عنوان موجودی که رابطه ی میان فضیلت و سعادت را متعادل می سازد اعتراف یا در واقع فرض کرد. به عبارت دیگر از منظر کانت اخلاق به دین منتهی می شود زیرا گر چه اخلاق در ذات خود نیاز به تصور هیچ غایت بیرونی به عنوان دلیل و زمینه ساز خود ندارد اما تصور یک غایت بیرونی به عنوان نتیجه ی تعین اراده ی خیر برای اخلاق ضروری است(7،ص34)این در واقع نوعی اصالت دادن به حوزه ی اخلاق و تبعیت دین از آن است . همچنین تعریف کانت از دین با تعریف شلایرماخر متفاوت است . کانت دین را چنین تعریف می کند: مجموعه ی تکالیف چنان که گویی همه ی آنها فرمان های الاهی اند و تنها کارکرد این دین تقویت اراده ی خیراست(همان ص 37 (. بنابراین میتوان گفت که از منظر کانت دین چیزی جز انجام فرمان های اخلاقی نیست و حا ل آنکه شلایرماخر صریحأ این تصور از دین را رد کرد. پس « شلایرماخر در مباحث اخلاق و دین از کانت پیروی نکرد... در منظر کانت خدا اصل نظام بخش معرفت انسانی است و حال آنکه [به نظر شلایرماخر] باید اصل هستی بخش باشد»)11،ص 160)
به اعتقاد شلایرماخر دین هرگز به نحو خالص و بدون زواید خود را نشان نداده است و وظیفه ی ما است که امور زاید چسبیده به آن را پاک کنیم (13،ص 21( . برای اینکه قلمرو اختصاصی دین مشخص شود باید از همه ی ادعاها ی مربوط به دیگرحوزه ها چشم پوشی کرد و همه ی آنچه برآن تحمیل شده است کنار گذاشته شود. بنابراین مانند متافیزیک نباید درصدد تعیین و توضیح ماهیت عالم باشد.
گوهردین تجربه ی دینی است
شلایرماخر در مقابل تفکر متافیزیکی متذکر می شود که ماهیت دین تفکر و عمل نیست بلکه شهود و احساس است. به عبارت دیگر تجربه ی دینی عنصر اساسی دین است که که در واقع از جنس تفکر نیست بلکه با احساس و ذوق سروکار دارد. دین خواستار شهود عالم است، با دلبستگی خواستار گوش دادن به افعال و تجلیات خود عالم است. دین می خواهد امرنامتناهی، نشان و تجلی آن را در انسانیت ببیند. قلمرو حیات دین در طبیعت است اما نه در طبیعت متناهی. دین شخصیت و قلمرو خاص خود را تنها با دوری کامل از قلمرو نظر و عمل حفظ می کند. دین خود را به عنوان یک قلمرو ضروری و اجتناب ناپذیرو مستقل از حوزه ی نظر و عمل نشان می دهد. اما داشتن نظر و عمل بدون دین غروری بیجا است. عمل نوعی هنر است و نظر نوعی علم اما دین احساس و چشیدن امر نامتناهی است(همان صص22-23).بنابراین می توان گفت که مراد شلاخرماخر از تجربه در ساحت دین به معنای درک شهودی است. بر این اساس است که بر ساحت شهودی دین تأکید دارد؛ شهودی که با احساس و فهم و درک بی واسطه سروکار دارد. در واقع این شهود پایه و اساس دین است.
درباره ی اهمیت شهود می گوید: هرچیزی باید با شهود آغاز شود کسانی که میل به شهود امر نامتناهی ندارند فاقد معیار برای فهم اند. در ادامه همگان را به آشنایی با مفهوم شهود عالم دعوت و خود به توضیح آن می پردازد. شهود بالاترین و عام ترین قاعده ی دین است که بر اساس آن انسان می تواند هرجایی در دین پیدا کند، و از طریق آن می توان ماهیت و محدودیت های دین را مشخص کرد. هر شهودی با نوعی تأثیر امر مشهود شد بر شخص شهود کننده آغاز می شود، تأثیری که شخص مطابق با سرشت خاص خود آن را به چنگ می آورد و درک می کند(همان ص 24). براین اساس از منظر شلایرماخر مردمان در عهد باستان به واسطه ی شهود توانستند نوع بی نظیری از زندگی را در تمام عالم به عنوان کار یک موجود همه جا حاضر درک کنند که همان
دین بود که نام خدا را به آن نهادند و معبدهایی برای آن ساختند؛ آنان کارعالم را درک کرده بودند و به آن فردیت و شخصیت دادند. آنان، در ورای همه ی تغییرات و همه ی بدی های ظاهری، فعالیت دائمی و همیشه زنده ی جهان و روح آن را شهود می کردند(همان ص 25).
شلایرماخر در ادامه به رابطه ی میان شهود و احساس و دین اشاره می کند. در جایی می گوید: شهود بدون احساس هیچ است و نمی تواند نیرو و منشأ مناسبی داشته باشد؛ احساس بدون شهود نیز چیزی نیست، این دو از هم جدایی ناپذیرند(همان ص31).همچنین در جای دیگری می گوید: برای کامل کردن تصویر کلی دین باید به خاطر داشت که هر شهودی ذاتأ با یک احساس پیوند دارد. حواس شما واسطه ی میان اشیاء و شما است؛ همان تأثیرات یک شی، که خودش را برشما آشکار می سازد، باید تحولی در آگاهی و وجدان شما پدید آورد. این امر درباره ی دین نیز صادق است. همان افعال عالم که خودشان را بر شما آشکار می سازند رابطه ی جدیدی با ذهن و موقعیت شما برقرار می کنند؛ شما با شهود کردن آن اعمال ضرورتأ باید تحت سیطره ی احساسات گوناگونی درآمده باشید. در دین است که یک رابطه ی متفاوت و قوی تر میان شهود و احساس تحقق می یابد.( نحوه ی ظهور جهان در شهودات شما خاص خود تان است و همان است که بی نظیر بودن دین فردی خاص شما را معین می کند(همان ص 29). قوت این احساسات است که میزان دینداری شما را معین می کند. هرقدر احساس درست تر، دقیق تر و مشخص تر باشد، تآثیرش بیشتر است. به همین دلیل است که احساسات دینی ما را فرامی گیرند و باید آنها را ابراز بداریم(همان ص 29).
شلایرماخر پس از بحث از وحدت شهود و احساس و جدایی ناپذیری آنها از اسرارآمیز بودن و غیرقابل بیان بودن این رخداد سخن می گوید(همان ص35).او قایل به روح عالم است که در همه ی اجزای آن حضوردارد و انسان آن را شهود می کند. ما عالم را در نیروهای شیمیایی و در قوانین جاودانه ی آن، که براساس آنها اجسام شکل می گیرند و نابود می شوند، به نحو واضح و روشی مقدس شهود می کنیم(همان ص36). تنها کسانی که روح عالم را در همه جا می بینند، نه تنها در تغییرات و دگرگونی ها بلکه در همه ی موجودات، همه چیزرا اثر و محصول این روح و تجلی آن می یابند و تنها برای آنان همه چیز مشهود و آشکار است (همان ص37). انسان برای شهود عالم و داشتن دین باید ابتدا از انسانیت برخوردار باشد و انسانیت تنها در
محبت و از راه محبت به دست می آید ... بنابراین موضوع و مواد دین در انسانیت قرار دارد(همان ص 38). همچنین دین به انسان می آموزد که اعمال روح عالم را کشف کند و از آنها تبعیت کند(همان ص 45).
به نظر می رسد که مراد شلایرماخر از انسانیت رابطه ی انسانی خاصی است که در این جهان میان انسان ها برقرار است. او این را به تعبیر خودش با بیان رازی که در منابع دینی و شعری قدیم آمده است یعنی داستان آفرینش آدم شرح می دهد. آدم خودش تنها در بهشت زندگی می کرد . همه چیز برای او زیبا و نیکو بود. اما دنیا دربرابر چشمانش گشوده نبود و خدا دید که دنیای او با تنهایی آدم هیچ است لذا شریک و همدمی برای او آفرید. در اینجا برای نخستین بار آدم صداهای زنده و معنوی را در وجود خود شنید و برای نخستین بار دنیا به روی او گشوده شد. پس از این او انسانیت را در گوشت و استخوان خود کشف کرد و دنیا را در انسانیت یافت. از این لحظه به بعد آدم توانست صدای خدا را بشنود و به آن پاسخ دهد(همان ص37 (
این انسانیت یک جریان پویای تاریخی است و دائمأ در حال پیشرفت است، به عبارت دیگر این انسانیت دارای صورت ها و اشکال بسیار گوناگون و متنوعی است. به بیان شلایرماخر هر فردی ضرورتأ مکمل شهود کامل انسانیت است . هر شخص نشان می دهد که چگونه هر جزء بسیار کوچک انسانیت کل را محقق می سازد و آن را به پیش می برد(همان ص 40). وقتی ما در شهود عالم مخلوقات همنوع خود را ادراک می کنیم و برای ما آشکار می گردد که هر یک ازآنان بدون تبعیض تجلی خاص انسانیت اند طبیعی ترین کار این است که آنان را در آغوش بگیریم و از صمیم قلب به آنان عشق ورزیم(همان ص 45). ا زآنجا که این تصور از انسانیت مشترک در تاریخ تحقق می یابد دین نیر در نظر شلایرماخر با تاریخ ارتباط تنگاتنگ پیدا می کند بلکه با تاریخ متحد می گردد.
تاریخ، در مناسب ترین معنا، عالی ترین موضوع دین است. تاریخ با دین آغازمی شود و با دین پایان می یابد. زیرا از منظر دین پیامبری نیز تاریخ است و این دو از همدگر متمایز نیستند. در همه ی دوره ها تاریخ حقیقی هدف دینی داشته است و با ایده های دینی پیش رفته است. عالی ترین و بالاترین شهودات دین نیز در قلمرو تاریخ قرار می گیرند(Iهمان ص42).
شلایرماخر در ادرامه احساساتی نظیر احساس همدردی شدید با دردمندان، احساس پشیمانی عمیق ازانجام اموری که با انسانیت اصیل ناسازگارند، احساس تمایل متواضعانه برای سازگاری با الوهیت، احساس حفظ نفس دربرابر مرگ و نیستی را دین می داند. همچنین است دیگر احساساتی که یک طرف آنها جهان و طرف دیگر وجدان آدمی است. به نظر او مردمان قدیم این احساسات را "پارسایی" می نامیدند و آنها را به دین نسبت می دادند (همان ص 46). ما این احساسات را می شناسیم اما ممکن است آنها را اموری اخلاقی بدانیم و آنها را در اخلاق جای دهیم. اما چنین نیست؛ اخلاق خواهان محبت و تأثرنیست بلکه طالب عمل است. اخلاق برای هیچ چیز جز قانون خود احترام قایل نیست و هرآنچه را از روی شفقت و امتنان انجام گیرد محکوم می کند. در مقابل، احساسات درونی ما باید این دیدگاه اخلاق را بپذیرد که هدف ازهمه ی این احساسات ایجاد عمل نیست؛ این ها در پدیدآمدن و تداوم خودکفا هستند. اگر این نوع احساسات را در اخلاق یا دیگر حوزه ها یافتید بدانید که دزدیده شده اند. دین به عنوان مالک و صاحب این احساسات خادم اخلاق یا حوزه ی دیگری که به عمل تعلق دارد نیست(همان).
از منظر شلایرماخردین و افعال دینی کاملأ مستقل اند و چنان که پیش از این نیز گذشت دین او مساوی با اعمال دینی رایج در ادیان مختلف نیست. در این باره می گوید: درهر عملی، اخلاقی یا فلسفی و یا هنری، انسان برای رسیدن به مهارت تلاش می کند و مهارت همیشه اموررا محدود ، سرد ، یک جانبه و سخت می سازد. مهارت ذهن انسان را معطوف به یک نقطه می کند و این نقطه همیشه امری محدود و متناهی است. آیا محدود شدن به امر متناهی توان نامحدود ما را به طور کامل برآورده می سازد؟ آیا بزرگترین بخش آن را بلااستفاده نمی سازد؟ ...بر این اساس گاهی انسان ها مجبور می شوند که در میان امور متناهی یک امر نامتناهی برای خود بسازند تا شاید توان نامحدود خود را مصروف آن سازند اما این بدون داشتن دین میسر نیست. مهارت صرفأ نوعی تکنوازی در زندگی است و اگر دین به آن افزوده نشود به صورت صداهای فردی باقی میماند. دین صداهای بسیار متنوعی را با مهارت همراه می کند و بدین ترتیب آهنگ های ساده زندگی را به یک هماهنگی پرصدا و شکوهمند منتقل می کند(همان صص 47-47(.
معنای دینداری
کاملأ واضح است که معنای دینداری ارتباط تنگاتنگی با معنای دین دارد؛ به عبارت دیگر در اینجا دینداری حاصل و نتیجه ی همان برداشتی است که از دین ارائه می شود.بنابراین از مطالبی که تا به اینجا بیان کردیم به این نتیجه می رسیم که از منظر شلایرماخر ماهیت دین در "تجربه ی دینی" قرار دارد.بنابراین دینداری به معنای داشتن تجربه ی دینی است. به عبارت دیگر دیندار کسی است که با ادراک شهودی امر نامتناهی تجربه کرده است.این تجربه در واقع یعنی ادراک حسی امرنامتناهی اما ادراک حسی به معنای متعارف آن منظور نیست بلکه احساس در اینجا به معنای چشیدن است. بنابراین دینداری از منظر شلایرماخر یعنی احساس وابستگی مطلق به امر نامتناهی، یگانه و سرمدی است. البته به تعبیر هانس کونگ نباید این احساس را به یک معنای محدود روان شناختی یعنی نوعی هیجان و شورمندی دانست بلکه بدین معنا است که در اعماق وجودی انسان نوعی مواجهه با امرنامتناهی صورت می گیرد و در واقع انسان از نوعی خودآگاهی بی واسطه ی دینی برخوردار می گردد(11،ص167). چنان که بیان شد رکن اساسی این دینداری احساس وابستگی به امر ناتناهی است، بسته به شدت و ضعف این احساس دینداری نیز شدت و ضعف می یابد قوت این احساسات است که میزان دینداری شما را معین می کند. «هرقدر احساس درست تر، دقیق تر و مشخص تر باشد، تآثیرش بیشتر است.(13،ص29)
بحثی درباره ی برخی اعتقادات دینی
شلایرماخر پس از بیان ماهیت دین به بحث درباره ی جایگاه مناسب اعتقادات و گزاره هایی میپردازد که معمولأ محتوای دین را تشکیل می دهند. در این باره می گوید: برخی از این اعتقادات و گزاره ها صرفأ بیان انتزاعی شهودات دینی اند و برخی دیگر تأملات آزادی هستند بردستاوردهای اولیه ی احساس دینی . او در ادامه از این منظر به بیان معنای معجزه، الهام، وحی و احساسات ماورای طبیعی می پردازد.
معجزه در همه ی زبان ها چیزی جز یک نشانه و علامت نیست. اشاره به رابطه ی مستقیم یک پدیده با امرنامتناهی یا عالم دارد. معجزه صرفأ عنوانی دینی است برای رویدادی که خود را با این واقعیت، که دیدگاه دینی می تواند برآن غلبه پیدا کند، تطبیق می دهد. ..هر قدرانسان متدین تر باشد معجزات بیشتری در همه جا می بیند. در ادامه شلایرماخر درباره ی خودش می گوید که همه چیز برای من معجزه است و نزاع درباره ی اینکه چه رویدادهای معینی معجزه محسوب می شوند ناشی از ضعف و عدم کفایت احساسات دینی نزاع کنندگان است(همان،ص 49)
اما وحی چیست؟ هرنوع شهود اصیل و جدید از عالم وحی است، و همه ی افراد باید شهود های اصیل و جدید خود را بشناسند. همچنین الهام به چه معنایی است؟ این واژه صرفأ عنوانی دینی برای اختیارو آزادی است. هر عملی که به عملی دینی مبدل گردد، هرنوع بازسازی شهود دینی، هر نوع بیان از یک احساس دینی و هر نوع پیشگویی درباره ی یک رویداد دینی الهام محسوب می گردد. اینها مفاهیم اولیه و اساسی دین هستند و وجدان و آگاهی انسان از دین را نشان می دهند. این مفاهیم ازاهمیت بسیار زیادی برخوردارند زیرا انسانی که از منظر خودش درباره ی جهان تأمل می کند اگر معجزه ی خاص خود را نبیند، و وقتی که جانش در حسرت نوشیدن زیبایی جهان است از درون او وحی های خاص خودش برنخیزد، و کسی که احساس نمی کند که روحی الاهی او را به سمت خود می کشاند که ازروی الهام مقدس سخن بگوید و عمل کند، و کسی که دست کم از احساسات خود به عنوان تأثیرات بی واسطه ی عالم آگاهی ندارد این اشخاص دین ندارند(همان(
همگان، جز تعداد اندکی از برگزیدگان، یقینأ نیاز به واسطه و رهبری دارند که حس دینی آنان را بیدار کند وبه آنان یک رویکرد شهودی بدهد. اما این صرفأ مرحله ی زودگذری است. هر کس باید خودش با چشمان خود ببیند و خودش در گنجینه های دین مشارکت داشته باشد، در غیر این صورت در قلمرو دین جایی ندارد و به چیزی نمی رسد(همان ص50).
درباره ی الوهیت و خدا
شلایرماخر ابتدا متذکر می شود که عقیده به "بی خدایی" و "بی دینی" اصلأ تحقق خارجی ندارد. پس از آن بیان می کند که الوهیت از نظر او چیزی جز نوعی خاص از شهود دینی نیست. در ادامه به بیان نظر خود درباره ی خدا( که آن را مترادف با واژه ی الوهیت می آورد) می پردازد. دراین باره می گوید: برای اغلب مردم خدا معنایی جز انسانیت اصیل ندارد. انسان نمونه ی اصلی خدای آنان است، انسانیت همه چیز آنان است. اما انسانیت همه چیزمن نیست، دین من برای جهانی تلاش می کند که انسانیت تنها جزئی از آن است. آیا خدایی که صرفأ انسانیت اصیل است می تواند برترین موجود دین من باشد؟ انسان هایی که ذهن شاعرانه تری دارند خدا یشان موجودی فردی است که کاملأ ازانسانیت متمایز است. اما من در تکاپوی انواع موجوداتی حتی بیش ازیک موجود واحد که بالاترو فراتر از انسانیت باشد هستم. پس بدین معنا آیا خدای من چیزی جز یک شهود فردی است؟ اگربی واسطه به سوی عالی ترین مفهوم، عالی ترین وجود ، روح عالم که با آزادی و فهم بر جهان حکومت می کند پیش برویم، در این صورت دین به تصوراین موجود بستگی ندارد. دینداری به معنای شهود عالم است و ارزش دین ما به روش شهود ما بستگی دارد. درجایی که عالم خود را به صورت وحدت در عین کثرت برکسی آشکار می سازد هر کس که آن را به همین نحو شهود کند، حتی اگر تصوری از خدا نداشته باشد، دیندارتر است(همان ص 52). شلایرماخر پس از بحث درباره ی ماهیت دین، در خطابه ی سوم خود درباره ی نحوه ی پیدایش و شکل گیری دین سخن می گوید. از عنوان این خطابه برمی آید که دین با امور بیرون سرشت انسان شکل نمی گیرد. ابتدا اظهار می دارد که ماهیت دین به گونه ای است که به یک زندگی واقعأ انسانی تعلق دارد و باید همیشه فعال و مؤثر باشد و از باطنی ترین بخش سرشت ما آغاز میگردد. دین با چنین ویژگی نمی تواند در قلمرو تعلیم و تعلم قرار گیرد. بنابراین واژه ی "تعلیم"درباره ی دین بی معنا است. می توان عقاید و آموزه های خود را در قالب عبارات و کلمات به دیگران منتقل کنیم اما کلمات تنها سایه های شهودات و احساسات ما هستند. ما نمی توانیم شهود کردن را به دیگران بیاموزیم، نمی توانیم نیرو و روشی را که نور اصلی عالم را در احساس خود جذب می کنیم به دیگران منتقل کنیم(همان ص 57).بنابراین از منظر شلایرماخر دین امری خودسامان است به عبارت دیگر شکل گیری دین به امور بیرون از سرشت انسان، که اکتسابی و آموختی باشد، نیست. زیرا ماهیت دین به شهود و احساس برمی گردد و احساس هم آموختنی نیست. دراین باره می گوید: انسان با استعداد و توانایی دینی یه دنیا می آید . اگر به نحو قهری جلو احساسات او گرفته نشود و اگر رابطه ی میان انسان و عالم قطع نشود، مطابق با سرشت فردی خاص هر کس، دین در وجود او رشد و توسعه می یابد. اما متأسفانه در عصر ما این قطع ارتباط تا حد زیادی رخ داده است به نحوی که امرنامتناهی از نظر ما دور شده است(همان ص 59).
شلایرماخر در خطابه ی چهارم خود به بحث درباره ی عنصر اجتماعی دین می پردازد. ابتدا متذکرمی شود که دین ضرورتأ باید اجتماعی نیز باشد. عنصر اجتماعی نه تنها ذاتی انسان است بلکه در سرشت دین نیز قرار دارد. زیرا انسان نمی تواند رابطه ی خود را با آنچه خود ساخته است قطع کند و در ارتباط دوسویه ی خود باید آنچه را که در درون او است بیان و منتقل کند. بر این اساس انسان از دوران کودکی به بعد دغدغه ی انتقال شهودات و احساسات داشته است. آدمی می خواهد که برای احساسات و شهودات خود شاهد و شریکی داشته باشد(73). ازطرف دیگر برخی از انسان ها می خواهند آنچه را که به نحو بی واسطه به دست نیاورده اند از طریق کس دیگری به دست آورند. بنابراین هر نوع بیان دین برای آنان جالب است و درنتیجه به هر صدایی که آن را دینی تشخیص دهند گوش می دهند. اما بر خلاف دیگر مفاهیم، نباید در کتاب ها به دنبا ل مفاهیم دینی گشت. همچنین این نوع ارتباط با باطنی ترین جزء انسایت درمحاوره ی معمولی محقق نمی شود. نقل و انتقال در دین باید به سبک عالی تری و سبک دیگری از جامعه انجام گیرد. بنابراین دهان کسانی که قلوب آنان سرشار ازدین است تنها برای جامعه ای گشوده میشود که دارای عطایای عالی باشد(همان ص 74(.
براین اساس شلایرماخر(شاید متأثر از کتاب مقدس و نیز آگوستین) این جامعه را شهر خدا می نامد که شهروندان آن با هم متحد، سرشار از احساس و عاطفه ی مقدس و آماده ی فهم هر چیزی هستند که دیگران ارائه می دهند. هریک از شهروندان می کوشد تا شهودات خود را به دیگران عرضه بدارد و آنان را به قلمرو دین هدایت کند و احساسات خود را در دل آنان بکارد(همان ص 75 .(دراین جامعه هر کسی یک کشیش است تا بدانجا که دیگران را به حوزه ای که خود ساخته است می کشاند و خود را به عنوان یک خبره معرفی می کند. این جامعه یک قوم و ملت کشیشی و یک جمهوری کامل(اشاره به سفرخروج 19: 6 و رساله ی اول پطرس 2: 5 ، 9) است که هرکسی در آن هم هدایت می کند و هم هدایت می شود(همان ص 76). در این جامعه عارفان، تجربه گرایان، موحدان، همه خداگرایان، همه ی آنانی که از منظری نظام مند به عالم می نگرند و کسانی که هنوزبه نحو ابتدایی یا در خلأ ای تاریک عالم را شهود می کنند یکی هستند و یک چیز آنان را با هم متحد می سازد(همان ص 77).
شلایرماخر در ادامه این جامعه را کلیسای حقیقی معرفی می کند و به نقد تصور سنتی کلیسا می پردازد. این مجمع عظیمی که شما(مخاطبان) اتهامات سختی متوجه آن کرده اید در واقع از این جامعه ی دینی بسیار دور است. این مجمع صرفأ ترکیبی از مردمی است که تنها در جست و جوی دین هستند و طبیعی است که با جامعه ی دینی تقابل داشته باشد. در جامعه ی دینی ارتباط متقابل برقرار است اما در کلیسای معمولی ارتباط یک طرفه است یعنی همه ی مردم در پی دریافت کردن اند و تنها یک نفردهنده است. مردم به نحو انفعالی تنها به یک روش اجازه می دهند که احساساتشان متأثر شود و در واقع تأثیر و تأثری در کار نیست. می توان گفت که آنان فاقد دین مثبت اند و دینداری آنان دینداری منفی است(همان ص 79). در این جامعه از فهم یا عقیده، عمل و مراعات آداب بیشتر حمایت می شود و به شهود و احساسات کمترتوجه می شود. بنابراین همیشه تمایل به سوی خرافات و اسطوره ها وجود دارد و این بسیار دور از دین حقیقی است(همان ص 82). درمقابل، در کلیسای حقیقی با دین که عالی ترین چیز است به مثابه ی هنر برخورد می شود و دین آن غنای نامتناهی خود را به هر کسی ارزانی می دارد. هرکس به عنوان هنرمند شایسته می کوشد تا خود را کامل کند. هر کس می داند که خود نیزجزء و مخلوق عالم است، بنابراین به خود به عنوان موضوع شهود دیگران نگاه می کند و هر عنصر از انسانیت را که در او شکل گرفته است در معرض دید دیگران قرار می دهد. هر امرانسانی مقدس است زیرا همه چیز الاهی است. هر قدر انسان خود را به عالم نزدیک تر کند با دیگرا ن بیشتر ارتباط برقرار می کند. انسان تنها از خود آگاهی ندارد بلکه از دیگران نیز آگاه است(همان ص 94).
شلایرماخر در خطابه ی ششم به بحث درباره ی ادیان می پردازد. ابتدا درباره ی تعدد و تکثر ادیان می گوید: تکثرو تمایز ادیان امری ضروری و اجتناب ناپذیر است. این تکثر درباره ی کلیسای حقیقی و باطنی نیز صادق است زیرا آن شهودی که اساس دین بود برای افراد مختلف اشکال مختلفی دارد. همچنین تکثر و تعدد کلیسای ظاهری و بیرونی نیزامری آشکار و ضروری است. زیرا، از یک طرف، ازمنظر شلایرماخرادیان موجود در جهان تمثلات و ظهورات دین حقیقی هستند و، از طرف دیگر، هیچکس نمی تواند ادعا کند که ازدین کاملی برخوردار است زیرا انسان موجودی متناهی است و دین امری نامتناهی. بر این اساس تکثر ادیان ریشه در ماهیت و جوهر دین دارد(همان ص 96).
ادیان موجود از منظرشلایرماخر
در واقع از همین نقطه است که شلایرماخر به ادیان توجه پیدا می کند. با این بیان که همین ماهیت و جوهر دین که امری تکثر پذیر است باید از نوعی تفرد نیز برخوردار باشد زیرا بدون تفرد نمی تواند به وجود و به تصور درآید. بنابراین ما باید در جست و جوی تعداد بی شماری از اشکال و صور متناهی و خاص ادیانی باشیم که دین خودش را در آنها آشکار می سازد(همان ص 97).به عبارت دیگر ادیا ن مختلف هر کدام صورت تفردیافته ی دین حقیقی اند. این مطلب را هانس کونگ چنین بیان می کند: «امر نامتناهی در ذات خود و به نحو انتزاعی قابل درک نیست بلکه همواره در امر منتاهی قابل درک می شود یعنی در اشکال گوناگون و بی شماری تجلی می یابد. نگاه به جهان همیشه نگاهی شخصی است و هیچیک از نگاه های بی شمار را نمی توان نادیده گرفت. پس دین باید در ادیان مختلف تفرد یابد و هر کس که در جست و جوی دین حقیقی است باید ادیان مختلف را درک کند»11،ص 169). شلایرماخر در ادامه ادیان مختلف را، که در واقع تجلیات و صورت های تفردیافته ی دین حقیقی اند،" ادیان مثبت"می نامد و آنها را در مقابل "دین طبیعی"یا عقلی قرار می دهد. دین طبیعی معمولأ حاوی عناصر و روش های فلسفی و اخلاقی است به نحوی که ویژگی بی نظیر دین در آن اجازه ی درخشیدن پیدا نمی کند. در این دین نحوه ی زندگی مؤدبانه، نحوه ی سازگاری و تسامح به خوبی مشخص شده است، در مقابل، ادیان مثبت دارای ویژگی های فوق العاده سخت و چهره های مشخص اند و همگی مدعی دین واقعی اند. اما به نظر بسیاری از مردم، بدون استثنا عامل فساد و تباهی اند و براین اساس مورد تنفراند(13،ص 98).
شلایرماخر در ادامه با قبول وجود فساد و تباهی در ادیان مختلف آن را ناشی از این واقعیت میداند که امرنامتناهی جامه ی ناقص ومحدود به تن کرده و به قلمرو زمانی درآمده است اما با این حال رد پای الوهیت را باید در آنها یافت. بنابراین در اینجا می بینیم که شلایرماخراز ادیان مثبت در مقابل دین طبیعی ظاهرأ مقبول دفاع می کند زیرا دین طبیعی از نظر او دین نیست. در این باره نیزذکرعباراتی از کونگ خالی از فایده نیست:« از نظر شلایرماخر دین طبیعی یا عقلی محصول تصنعی تفکر فلسفی است و سرزندگی و بی واسطگی دین حقیقی را ندارد، بنابراین ... تنها زمانی می توان دین را به درستی فهمید که به نحو عام در نظر گرفته نشود بلکه به صورت ادیان متفرد، عینی و مثبت( یهودیت، مسیحیت، اسلام و غیره) در نظرآورده شود.»(11،ص 169). به عقیده ی شلایرماخر باید با یک معیار درست ماهیت واقعی ادیان مختلف را مورد بررسی قرار داد و تمایزمیان شکل ظاهر و باطن، عناصر بومی و بیگانه و شکل مقدس و نامقدس آنها را آموخت. با این بررسی درمی یابیم که ادیان مثبت اشکال مشخصی ازدین هستند که در آنها دین نامتناهی خود را در متناهی آشکار می سازد. از آنجا که دین طبیعی یک ایده ی نامشخص، ناکافی و جزیی است هرگز نمی تواند واقعأ وجود داشته باشد و توسعه ی حقیقی توانایی دینی تنها درادیان مثبت امکان دارد(همان ص 100).در دین طبیعی یک دیدگاه واحد درباره ی شهودات دینی وجود ندارد. بنابراین یک شکل مشخص و واقعأ فردی از دین درکار نیست(همان ص 109).بنابراین اگر کسی خواهان بررسی دین در اشکال معین آن باشد باید به ادیان مثبت روی آورد که در آنها هر شهودی محتوای خاص خود را دارد و با دیگر شهودات رابطه ی خاصی دارد و هر احساسی دایره و تعامل خاص خود را دارد(همان ص 111).با این حال وجود ادیان موجود مانع نمی شود که هر انسانی مطابق با سرشت و احساس خاص خود دینی را بپروراند. اینکه کسی به یکی از ادیان موجود پایبند بماند یا دینی خاص خودش تأسیس کند به نوع شهود او از عالم بستگی دارد(همان ص 105).
نقد و بررسی
کاملأ آشکار است که، در فضای رویگردانی از دین، تمام تلاش شلایرماخردر جهت احیای پدیده ی دین بود. در مقابل تحقق این هدف، او با دو تصور نادرست از دین مواجه بود: دین سنتی مسیحی که نه تنها درمیان فرهیخته گان بلکه در میان مردم عادی نامطلوب بود و دیگری دین متافیزیکی یا طبیعی که در میان اغلب اندیشمندان یا فرهیختگان طرفدارانی داشت. دین سنتی که به حق چنان متهم به فسادها و نابسامانی ها بود که اصلأ قابل دفاع نبود و دین متافیزیکی نیز از تبیین بسیاری از مسایل حیاتی انسان عاجز بود لذا در فضای روشنگری دین و دینداری در آستانه ی نابودی قرار گرفته بود. شلایرماخر در برابر دین سنتی مسیحی گفت که دین مجموعه ای ازاعمال و افعال( دینی یا اخلاقی) نیست چرا که عمل دین را محدود می سازد در حالی که دین نامتناهی است. همچنین در برابر دین متافیزیکی گفت که کارکرد دین تبیین ماهیت ها و علل نهایی جهان نیست. بنابراین از نظر او یافتن عنصری تازه برای احیای دین و در واقع طرح تصوری جدید از دین امری ضروری بود. بر این اساس به حق باید شلایرماخر را تحسین کرد که در واقع طرحی نو درانداخت و انصافأ تا حد زیادی هم در این امر توفیق یافت.
چنان که ملاحظه کردیم رکن اساسی دین مورد نظر شلایرماخر احساس و تجربه ی باطنی است؛ احساسی که شهود، ادراک بی واسطه یا تجربه ی دینی نامیده شد. این احساس در واقع نوعی مواجه ی درونی است که او آن را شهود و درک بی واسطه نامید. از آنجا که هراحساس و شهودی باید متعلق به چیزی باشد، در اندیشه ی شلایرماخر این متعلق "امرنامتناهی" نامیده شده است.« از نظر شلایرماخر تجربه ی بنیادی انسانی، که تجربه ی بنیادی دین است، همانا آگاهی از وابستگی مطلق به الوهیت و آگاهی از تسلیم به کسی است که ذات او را نمی توان درک کرد»(12،ص 238). بنابراین دین مورد نظر او احساس وابستگی به امرنامتناهی یا مواجهه و ادراک مستقیم امرنامتناهی است. چنان که ملاحظه کردیم در کتاب خطابه ها مکررأ بر این مطلب تأکید شده است. در اینجا مهمترین مسئله برای شلایرماخر جداکردن حوزه ی دین از حوزه ی فهم و تعقل و قراردادن آن در قلمرو احساس است. گرچه احساس خود نوعی درک مستقیم و بی واسطه است اما این درک با تفکرو تعقل منطقی کاملأ متفاوت است. بنابراین امری کاملأ شخصی است و برای درستی یا نادرستی آن هیچ معیار همگانی بیرونی وجود ندارد. شلایرماخر خود بر این امر تأکید داشت و براین اساس دین را امری باطنی و ناآموختنی می دانست. اینجا است که انتقاد هگل به شلایرماخر واقعأ وارد است که الاهیات او بیش از حد انسان مدارو ذهنی است(همان ص 239). دراینجا واقعأ این پرسش مطرح می شود که با چه معیار بیرونی می توان دینداری را از بی دینی بازشناخت به عبارت دیگر اگرهمگان مدعی داشتن احساس و شهود باشند اولأ چگونه می توان صدق اصل این ادعا ها را ثابت کرد و ثانیأ صدق و کذب محتوای آنها به چیست؟
در اینجا شاید بتوان به مفهوم "انسانیت"و اهمیت آن در اندیشه ی شلایرماخر مراجعه کرد. به رغم دشواری تعریف و تعیین معنای انسانیت، می توان مراد و مقصود او را از این واژه درک کرد. چنان که گذشت ازبیان شلایرماخردرباره ی داستان آفرینش آدم می توان فهمید که انسانیت از نظر او به معنای نوعی رفتار خاص است که میان انسان ها برقرار است. از نطر او همین رابطه ی انسانی موضوع دین است تا آن جا که می گوید دین می خواهد امرنامتناهی، نشان و تجلی آن را در انسانیت ببیند. بنابراین تابدین جا می توان گفت که دینداری از نظر شلایرماخر یعنی درک بی واسطه، شهود و احساس این رابطه ی خاص انسانی. بر این اساس اگر کسی این احساس
را نداشته باشد دیندارنیست و هر چه این احساس قوی تر باشد دینداری قوی تر است. در این جا این پرسش مطرح می شود که آیا بدون این شهود و احساس نمی توان به مقتضیات انسانیت عمل کرد؟ به عبارت دیگر اگر کسی به قوانین و اصول انسانیت کاملأ عمل کند چه نیازی به داشتن شهود و احساس دارد؟ این پرسش به نوعی مسئله ی رابطه ی میان عمل و نظر را تداعی می کند اما می دانیم که دین مورد نظر شلایرماخر فراتر از نظر و عمل است. چنان که گذشت او معتقد بود که داشتن نظر و عمل بدون دین غروری نابجا است. همچنین از نظر او کسی که میل به شهود امرنامتناهی ندارد فاقد معیار برای فهم است. بنابراین می توان نتیجه گرفت که اگر کسی دین نداشته باشد( یعنی فاقد شهود، احساس و تجربه ی انسانیت باشد) ازنظراو، ازعمل و حتی فهم درست برخوردار نیست و اگر هم در ظاهر مدعی داشتن آنها باشد دچار غرور بی جا است. اینجا است که شلایرماخر(مانند کانت) حوزه ی دین را از حوزه ی اخلاق جدا می کند و( بر خلاف کانت) دین را بالاتر از اخلاق می نشاند.
اما می توان این پرسش مهم را از او داشت که آیا واقعأ فاقدان شهود و احساس به اقتضائات انسانیت عمل نمی کنند و یا اگر هم عمل کنند صرفأ مدعیان مغروری هستند که نه از روی درک و احساس بلکه از سر اجبار یا اکراه به آنها عمل می کنند؟ دست کم با نشان دادن نمونه های نقضی بسیار می توان به این پرسش پاسخ منفی داد. با این حال به نظر می رسد که شلایرماخر می خواسته در فضای بی بنیانی اخلاق و رفتارهای انسانی دوباره انسان ها را به یک بنیان نامتناهی بازگرداند که نه با عقل محض بلکه با احساس و شهود قابل درک است. طبعأ انسان با بازگشت به مرمتناهی و درک متناهی بودن خویش از خودبنیادی که ویژگی عصر مدرن بود نجات می یابد و این دستاورد کوچکی نبود.
یکی دیگر از مباحث مهم دراندیشه ی شلایرماخر بحث درباره ی "امرنامتناهی" است. همان که بنیان و اساس دینداری است و اساسأ دین و دینداری در ارتباط با آن معنا پیدا می کند. اگر دینداری به معنای احساس وابستگی مطلق به امرنامتناهی است این پرسش که این امرنامتناهی چیست اهمیت محوری دارد. آیا امرمتناهی همان خدای ادیان است یا خدای فیلسوفان یا هیچکدام؟ به نظر نمی رسد که امرنامتناهی شلایرماخر همان خدای ادیان ابراهیمی باشد.ادامه...
© کپی رایت توسط : وب گاه رسمی اطلاع رسانی و نشر آثار دکتر حسن قنبری::DR HASAN GHANBARI (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .